کتاب “جای خالی سلوچ” محمود دولت آبادی را ورق می زدم. جایی از کتاب نوشته بود: “روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید”
دیدم گوشه ی همین صفحه نوشته ام: “از یک جایی به بعد، حال آدم خوب نمی شود”
حرفم را پس گرفتم، خط زدم جمله ی خودم را. اصلا همانی که دولت آبادی گفته…
از یک جایی به بعد، آدم آرام می گیرد، بزرگ می شود، بالغ می شود و پای تمام اشتباهاتش می ایستد، سنگینی تصمیمی که گرفته را گردن دیگری نمی اندازد، دنبال مقصر نمی گردد، قبول می کند گذشته اش را، انکار نمی کند آن را، نادیده اش نمی گیرد، حذفش نمی کند، اجازه می دهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند. حالا باید آینده را بسازد، از نو، به نوعی دیگر. یاد می گیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعمت است، قدرش را بداند و آن را فدای آدمهای بی مقدار نکند…
همه ی این ها را که فهمید یک آرامشی می آید می نشیند توی دلش، توی روح و روانش. اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته: اصلا از یک جایی به بعد حال آدم خوب می شود.

خیلی زیبا بود.
چقدر خوب که به این قدرت درک و نگاه رسیدی. و خدارو شکر برای اون آرامشی که تجربه ش کردی و ازش نوشتی.
طرز رفتار و صحبت کردنت مثل انسان های آگاه و بزرگ و الهی هست….
در رنجی که ما می بریم ،
درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق دل طبیعت نیز حضور دارد
در تغییر هر فصل – کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند
همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد
در دل هر زمستان ، تپشی از بهار ؛
و در پوشش سیاه هر شبی ، لبخندی از طلوع نمایان است.(جبران خلیل جبران)
روزگارت خوش
حمزه
[پاسخ]
سلام خوشحالم اینقدر تغییر کردی (خوش بحالت) من هنوز با کلمه اولی که تو کتاب نوشتی درگیرم
راستی عیدتون مبارک باشه و طاعاتتون قبول درگاه حق
امید
[پاسخ]