مسافر مامان

دیروز برادر سربازم بعد از سه روز مرخصی باید برمیگشت پادگان ساعت یک و نیم بلیط داشت صبح اول وقت همه بخاطر جمعه بودن دیر از خواب بیدار شدن من ساعت نه مهمانای عزیزی داشتم که تا یازده موندن و توی فاصله مهمانداری فکر میکردم برادرم داره ساکشو میبنده وقتی مهمونام رفتندرضا را صدا زدم وگفتم علی حاضره ؟ساعت 11.15

گفت : نه فکرنکنم گفتم چرا؟گفت : هنوز زوده

خواهرم و شوهرش و بچه هاش اومدن 12.20

فضا داخلی :محل :خانه مامان

وروجکای خواهرم با سروصدا یکی ویلچر منو به در ودیوار میکوبید و دیگری صدای کامپیوتر را در میاورد

نکته : جای شکرش باقی بود که من روی ویلچر نبودم

خواهرم لباسای برادرم را اتو میکرد

بابا ناهار میخورد

شوهر خواهرم کتابای عقیدتی سیاسی برادر سربازم را میخوند که کنار ساکش ولو شده بودند

آقا رضا برای تو راه برادرم سالاد اولویه درست میکرد

مامان از شیرینکاری اون روزش با صدای بلند میگفت وهیچکس هم نمی شنید و از این اتاق به اون اتاق میرفت

برادر بزرگم که واسه خداحافظی با علی امده بود چایی میخورد

منم لباسای برادرم را تا میزدم واسه تو ساکش

ساعت یک بود و مسافر مامان هنوز خونه بود

سرانجام یکربع بعد راه افتاد

و ساعت 13.30 مجددا برگشت: چی شده چیزی جا گذاشتی

علی : اره کارت ورود به پادگان

دوباره لباسها از ساک ریخته شد همه برای یافتن کارت به جنب وجوش افتادند و سرانجام پیدا شد و سرباز دوباره راه افتاد خدارا شکر که اتوبوسای ایرانی ان تایم نیستند و گرنه جا میموند

نسیم

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.