در پست قبلی موضوع مواجهه من با مرگ بود. مرگ عزیزان برای من خیلی از مرگ خودم پررنگتر است. البته به این معنی نیست که من از مرگ نمی ترسم. من خیلی می ترسم البته ترسم از مرگ با افزایش سن، شدت گرفتن ناتوانایی ام، تمام شدن دوره کاریم, اتمام تحصیلات آکادمییم و از همه مهمتر قبول این موضوع که هر زندگی روزی مرگی هم دارد کمتر شده است. وقتی بابا حدود یک سال پیش از دنیا رفت، دلم به این خوش بود که هم سنش بالا بود هم بچه ها بزرگ شده اند و خودشان فرزند دارند و هم اینکه در دو دوره از نظر تاریخی زیسته یعنی 47 سال قبل از انقلاب و 46 سال بعد از انقلاب. من نمی توانم قضاوت کنم که او روی هم رفته خوب زندگی کرده یا بد. چون من در بیشتر سالهای زندگیش نبودم و یا سنم کم بود اما می توانم به عنوان دختر و فرزند اول بگویم که به عنوان پدر تمام سعی خودش را کرد تا خانواده راحت و با امنیت زندگی کنند گرچه مطمئنا کاستی هایی هم داشت اما من در جایگاه دختر خیلی دوستش داشتم و دلم برای او بعنوان کسی که نان و نمکش را خورده ام( بقول دختر کوچک شاه لیر)دلم برایش خیلی تنگ شده است. هر روز خاطرات شیرینش را در ذهنم دوره می کنم جایش را خالی می دانم. جالب است وقتی یکی از نزدیکان می میرد خاطرات بدش در دل و ذهن بسیاری از نزدیکان فراموش می شود. البته می دانم او زندگی نزیسته زیادی داشت. خدا کند آدمها در هنگام مرگ زندگی نزیسته نداشته باشند.
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-
