زلزله و عواقبش

این داستان را دوستی و از سایتی که نشانیش را نداده واسم فرستاده شما بخوانید و نظر دهید.:surprise
تا صبح دست‌كم چهار، پنج بار با پيژامه و زيرپوش رفتم بازديد منزل. از اين چهار، پنج بار، يك بار نگهبان با ديدن من زبانش گرفت(!) يك بار يكي از خدمه گمان برد عازم دفتر هستم و راننده را خبر كرد و دو بار هم آقازاده مان آمد با التماس بردمان خواباند و هر دفعه، اطمينان داد كه جاي نگراني نيست و ساختمان منزل از هر جهت مقاوم است و با زلزله دوازده ريشتري هم خراب نمي‌شود. آقازاده خيلي مهربان و مؤدب و عاقل و از اين حرف‌هاست، ولي خوب، جوان هم هست و بنا به اقتضاي اين سن و سال، زودباور. جوانكم خيال مي‌كند به اين سيمان‌هاي ساخت داخل و نقشه‌هاي مهندسان بسازوبفروش و نظارت ناظران نهادهاي مختلف و جوش جوشكاران محترم و غيره و ذالك مي‌توان اعتماد كرد. از آن گذشته، خطر اين زلزله لعنتي تهران را شوخي مي‌گيرد. البته يك مقداري هم حق دارد. بس كه تلويزيون نگاه مي‌كند، تلويزيون‌زده شده.
اگر به اقتضاي حال و زمان، تلويزيون، دادار دودوري راه بيندازد و خطرات را گزارش بدهد، تا چند روزي تحت تأثير قرار مي‌گيرد و تا آنجا پيش مي‌رود كه زير تخت مي‌خوابد و جعبه كمك‌هاي اوليه مي‌گذارد زير سرش! بعد هم كه آبها از آسياب مي‌افتد و تلويزيون شروع به پخش برنامه‌هاي عادي مي‌كند، تمام فكر و ذكرش مي‌شود هنرپيشه‌ي… (بگذريم!)
خلاصه به عادت اين چند سال، تا صبح هي خواب زلزله ديدم و هي از خواب پريدم و زبانم گرفت و چند باري هم رفتم بازديد ساختمان. طفلك عيال! ذله شده است از دست اين كابوس‌هاي من. يك بار گفت: « آقاي من ديوانه شدي ديگه … مرد حسابي! فلان ميليارد پول خانه دادي… دوازده بار مقاوم‌سازي كردي… ديگه از چي مي‌ترسي؟… ما هم مثل بقيه …».
كفرم درآمد. مي‌خواستم بگويم آخر زن حسابي، چي‌چي ما هم مثل بقيه! مگه خداي ناكرده زن و بچه يك وزير كارآمدي چون اين‌جانب، مثل مردم بم و زرند و غيره و غيره هستند كه وقتي رفتند زير آوار، بتوان با انداختن تقصير گردن كارخانه سيمان و شهرداري و شركت‌هاي خانه‌سازي و حتي خودشان، قضيه را رفع و رجوع كرد؟ بابا… زبانم لال اگر مُرديم… مُرديم ديگه!
يادش به خير آن زماني كه استاندار بودم، چه شب‌هاي خوشي داشتم. چه خواب‌هاي خوبي مي‌ديدم! دقيقا يادم مي‌آيد آخرين شبي كه استاندار بودم، شام يك كوفته‌تبريزي آنچناني خورديم، بعد هم من مثل يك بره گرفتم خوابيدم. توي خواب ديدم يك كلاغ بزرگي آن بالابالاها دارد روي سر من مي‌چرخد. داد زدم: «ها…ي كلاغه… تو چرا اونقدر بزرگي؟» كلاغه يك نگاهي كرد، بعد به لسان آدميزاد گفت: «مردك! كلاغ هم آبي‌رنگ مي‌شود؟» گفتم «اِ… راس مي‌گي… تو چرا آبي هستي؟»
گفت: «چون كلاغ نيستم… هما هستم»
آن‌وقت من گفتم: «همونا كه هميشه سوار مي‌شيم؟ ولي اون كه آبي نيست».
كلاغه گفت: «پروفسور! آن هواپيماي هماست… من هماي سعادتم و آمده بودم تا روي دوش تو بنشينم تا به مقام وزارت برسي… اما با اين چشمه كه از تو ديدم، دريغ دارم!».
من زدم زير گريه و پرسيدم: «يعني حالا نمي‌رسم؟ تو را به جان جوجه‌هايت قسمت مي‌دهم، برگرد». بعد آن كلاغ آبي‌رنگ، در حالي كه دور مي‌شد، گفت: «بابا من چكاره‌ام، كارگزاران تصميمش را گرفته‌اند» و صبح آن شب، من وزير شده بودم. يادش به خير! ولي به هر حال، چه آن هماي سعادت و چه هماي رفقاي كارگزاراني، بنده را به اينجا رساندند، همه سودش به چشم مردم مي‌رود!
چه كاري مانده كه نكرده باشم؟ يك عالم خانه اجاره به شرط تملك ساختم، دادم دست اين كارمند و كارگرهاي مستضعف كه هم انشاءالله بعد از ده، دوازده سال آنها صاحب خانه مي‌شوند، هم بيابان‌زدايي مي‌شود. يك عالمه پاسخگويي كرده‌ام به مردم و مسئولان، حتي اگر شده به زور رپرتاژآگهي، كه از قِبَلِ آن هم مردم پاسخشنوي كرده‌اند، هم مطبوعات و ديگر رسانه‌ها به نان و نوايي رسيده‌اند. خروار خروار آيين‌نامه صادر كرده‌ام طي اين چند سال كه هم به قانون‌گرايي كمك كرده و هم …
«استغفرالله!» حيف كه ممكن است شايبه خودستايي بشود وگرنه مي‌داددم بچه‌هاي دفتر يك رپرتاژآگهي طراحي كنند براي اين دفترچه خاطرات!
خلاصه… امروز صبح در حالت خواب و بيداري رسيدم وزارتخانه. از روي پلك‌هاي پف‌كرده، ده،‌ بيست نفر را ديدم كه پشت در دفتر منتظر من ايستاده‌اند با يك ورقه‌هايي در دست. خميازه‌اي كشيدم و به محافظم گفتم، به حراست بگويد اينها را بيندازد بيرون. رئيس دفترم گفت: «مثل اين‌كه آقا هنوز خوب بيدار نشده‌اند. اين چند نفر از مجلس و صداوسيما و شوراي شهر و كابينه و اين‌جور اماكن مقدسه هستند و «التماس دعا» دارند». خواب از سرم پريد. دستور دادم فوري «دعا»هايشان را جمع كنند، بياورند دفترم و تا مش‌عباس يك چاي دبش آورد، همه را امضا كردم و دادم بردند. رئيس دفترم بعدا گفت: «خدا خيرتان بدهد، خيلي خوشحال شدند بيچاره‌ها».
بعد از آن، چند تا از برادران انبوه‌ساز آمده بودند براي گرفتن مجوزهاي كلي جهت انبوه‌سازي در شمال تهران. نصيحتشان كردم كه بروند در پايين شهر انبوه‌سازي كنند و گفتم: «سياست دولت اين است». به گريه و زاري افتادند كه جنوب شهر سربالايي است و هواي آنجا خيلي سرد و زمين ناهموار و سنگلاخي است و خواهش داشتند، مجوز چند صد هزار متري در شمال تهران بگيرند. خيلي دلم به حال بيچاره‌ها سوخت. هم امضا كردم و هم دادم يك مختصر وامي بهشان بدهند، آنها هم خيلي خوشحال شدند و كلي دعا كردند.
قبل از ظهر هم چند تا روزنامه را ديدم كه از قول يك سايتي، حرف‌هاي نامربوط نوشته بودند در رابطه با اين‌كه چرا وزارت مسكن در رابطه با زلزله و برف و سيل و اين‌جور چيزها مسئوليت قبول نمي‌كند. زبان‌نفهم‌ها! انگار من زلزله و برف و سيل فرستاده‌ام يا انگار من گفته‌ام، مردم خانه مستحكم نسازند. يكي هم آمار داده بود كه دويست سيصد هزار خانه خالي داريم، اما جناب وزير گفته در تهران يك خانه خالي هم نداريم! يادم باشد به روابط عمومي بگويم، چند تا رپرتاژآگهي هم بدهد به اينها تا مشكلات برف و زلزله و سيل و خانه خالي و سيمان حل شود! ما با مجلس قديم و جديد و صداوسيما و قوه قضائيه مشكلات را حل مي‌كنيم… با روزنامه و سايت نمي‌توانيم مشكلات را حل كنيم؟
تمام نظرات این داستان متوجه نویسنده مجهول الحال ان میباشد.
نسیم

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 دیدگاه دربارهٔ «زلزله و عواقبش»

  1. سانی می‌گوید:

    جالب بود. يعنی واقعا اينطوره؟

  2. شهلا می‌گوید:

    #heart اول………….

  3. شهلا می‌گوید:

    امان از دست تو سانی خانم.#sick

  4. شهلا می‌گوید:

    بله نسیم جان شور بختانه این وزیر وزرای کشور ما همینجوریند.
    هیچکدام دلشون برای مردم بدبخت نمیسوزه و این هم یک گوشه ای از حقیقت زندگیشون است.

  5. نازمهر می‌گوید:

    والا چه عرض کنم#yawn
    اينم يه جورشه ديگه
    راستی نسيم جان به منم سر بزني خوشحال می شما#flower

  6. ویولت می‌گوید:

    داستان رو ول کن آن چيز که عيان است چه…
    منظور نويسنده از ارسال اين داستان به تو چی بوده؟

  7. ساناز می‌گوید:

    سلام ….قبلی ها رو خوندم اینم شب از سر کار برگشتم میخونم ….مرسی که به من سر می زنی

  8. سکوت مرگ می‌گوید:

    چی بگم !
    منم نمی دونم چرا براتون فرستادن اما حتما مخاطبان اینجا رو می شناختن و می خواست عکس العمل ها رو ببینن

  9. هادي می‌گوید:

    سلام نسيم عزيز ما
    مطلب واقعی و خيلی خوبی بود.
    مخصوصا در حال حاضر که بحث اين موارد زياده

  10. مريم می‌گوید:

    سلام نسيم جون.خوبی؟مطلب قشنگی بود نه به قشنگی نوشته های خودت#heart

  11. Paid Surveys می‌گوید:

    Paid Surveys

    Paid Surveys

  12. John virgin می‌گوید:

    Calculating and tracking the cost of the war in . Compare the cost of war to the cost of other issues and programs such as kids’ health, public education, housing, and world hunger.

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.