اندر حکایت سفر برادر

برادر کوچکه واسه کارهای سربازیش رفته بود تهران .البته امروز برمیگرده اما این پنج روزی که نبود جای خالیش کاملا محسوس بود حداقل واسه من.با قطار رفت اس ام اس زدم مواظب خودت باش و او گفت کوپه پر از پیرمرده .جواب دادم رضا درمدرسه پیرمردها و نیز گفتم تصور کن یکی سرفه میزند و اب میخواهد و دیگری سیگار اشنو میکشد و بعدی میگوید پسرم بیا داستان زندگیم را واست بگوید و بعدی نصفه شب ازت میخواد تا دستشویی همراهیش کنی وبیچاره اقا رضای مهربان به نسیم راضی میشود.و او جواب داد حوصله بحث ندارم .روز بعد زنگ زد و گفت چهار ساعت توی صف بودم البته کمی پیچوندم تا چهار ساعت طول کشید و گرنه بیشتر میشد بعد یه افسر از خودراضی گفت اینا استعلام شهرستانه باید استعلام تهران را بیاری و من گفتم مگه نیروی انتظامی مدارکش شبکه نیست و جواب نداد.خلاصه روز اول با از اینجا به اونجا رفتن گذشت .روز دوم هم که تولد امام علی بود با دستمال خیس جلوی دهن رفته بود امامزاده صالح و روز بعد تعطیلی تهران و زنگ پشت زنگ که دیدی من شانس ندارم .میخوام بیام .حوصله ندارم و من گفتم بلیط قطارت را تعویض کن یه سر برو باجه پلیس مثبت ده و بعد بیا خونه .دوساعت بعد گفت بلیط را گرفتم .پلیس گفته مدارک زیر را بیار.گفتم لیست را واسم فاکس کن من مدارک را میدم یکی از همکارام با پرواز امروز یا فردا واست بیاره .نیم ساعت بعد گفت بهم گفتن قانون عوض شده همین استعلام را برابر با اصل کنی کارت تمومه.یکساعت بعد با خوشحالی زنگ زد و گفت درست شد امروز بعد از ظهر میام .گفتم برو واسه خودت کفش بخر گفت اصلا .گفتم واسه من کیف بخر .گفت از این کارا بلد نیستم یکساعت بعد گفت واسه خودم کفش مارکدار اسپرت خریدم گرون شده اشکال نداره ؟.گفتم نه .گفت کیف چی بخرم .گفتم هیچی اینو گفتم تو بری کفش بخری .عصبانی شد و گفت یه کیف صد هزار تومانی واست میخرم و من: نه تروخدا تا اخر برج پول ندارم .اخه کارت سیبام پیش داداشه بود .خلاصه گویا کیف هم واسم خریده و خلاصه امروز برمیگرده بدون او من تنها هستم و او بدون ما تنهاست .علی رغم قیافه ای که میگیرد.
پیوست :حالم خوبه اما سرم شلوغه البته موهام داره میریزد چون کم خونی دارم شبا توی خواب پاهام دردناکه شاید درد ام اس باشد و شاید نه .توی شرکت علاوه بر کار خودم عضو دو تا کمیته پرکار شدم و محور اصلی گردونه ام.اکثرا پستهای دوستان را میخوانم اما فرصت نوشتنم نیست .
پیوست دو:میبلاد مولای عدالت مبارک و شعرم تقدیم شما
علی عین عدالت بود هر جا
علی اوج شجاعت بود هر جا
ز سر تا سوی عالم کس نباشد
چنان حیدر که یکتا بود هر جا
پیوست سه :یه ترانه معین داشت که میگفت عجب صبری خدا دارد و خوشبختانه ما خدایی شدیم زیرا عجب صبری ام اسی ها دارند.

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 دیدگاه دربارهٔ «اندر حکایت سفر برادر»

  1. سانی می‌گوید:

    وای خوش به حالت کيفی که داداش رضا بخره حتما خوشگله. #applause
    قرص آهن و مولتی ويتامين که می خوری؟

  2. راما می‌گوید:

    ايول کيف گروننننننننن
    مبارکه
    شيرينی يادت نره
    خدا داداشت رو هم سلامت نگه داره

  3. اميد می‌گوید:

    سلام#flower
    خوش خبر باشي ودلشاد#laugh
    باي#hand

  4. شهرزاد می‌گوید:

    بعضی وقتها لذت بخشه که ادم برای خودش يک پول اساسی خرج کنه !
    لذتش و ببر#winking

  5. ندا می‌گوید:

    #heart #smile

  6. فردين می‌گوید:

    بعد از مدتها وبلاگت رو ديدم خوشحالم دوباره اومدم مطالبت بخونم#flower

  7. محمد رضا می‌گوید:

    روزنامه همشهری در روز چهارشنبه مورخ 17 تیر 88 خبری رو به نقل از داود زارعیان مدیر کل روابط عمومی شرکت مخابرات ایران چاپ کرد که حدودا 6 صبح بود این خبرو خوندم. تا خود شب داشتم به این فکر میکردم که خدایا توهین و احمق فرض کردن مردم دیگر تا چه حد؟
    با مطلب توهینی دیگر منتظرتم

  8. محمد رضا می‌گوید:

    راستی چه خبر؟
    حال و احوال چطوره؟
    داداشیت داشت میومد تهران میگفتی بریم استقبالش خوب.قول میدادیم اذیتش نکنیم#smug

  9. نازمهر می‌گوید:

    فکر کنم يه جا نوشته بودی داداش کوچيکه داره ازدواج می کنه
    يا من اشتباه برداشت کردم؟
    بهرحال الان که می بينم ظاهرا مجرده
    و اما درد
    نسيم جون عليرغم ظاهر سالمم
    درد ماهیچه ها و سردرد امان منم بريده
    توکل بر خدا
    حتما اون اينجوری دوس داره ديگه

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.