عجب شب یلدایی بود ساعت سه هول هولکی زودتر از شرکت زدم بیرون.بدون ناهار رفتیم سمت دکتر ارتوپد .نمیدانید مطب چه غلغله ای بود اینهمه مریض خصوصا جوانها بیشتر کمردرد و پادرد و شکستگی و…جای تعجب داشت.خلاصه دوساعت بعد نوبتمان شد و مامان نوار عصب و عکس و…تا ده رسیدیم منزل و ناهار خوریم و از خستگی خوابیدیم و شب یلدا را زودتر از شبهای قبل خوابیدیم و نه شیرینی و نه هندوانه و نه حافظ و نه هیچی.
پیوست پیشیمان حسابی شلوغ شده وشیطون وروی همه پشت بومها راه میره و توی کوچه هرکدوم از مارا میبیند انجنان معو میکند که ابرویمان برود
پیوست دو:ببخشید اخرپست قبل باید مینوشتم تا بعد اما بدلیل عجله بد نوشتم.
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-

#kiss