ماجرای تهران 3

پس از دیدن خانه رفتیم مطب صحراییان .زود رسیدیم آنجا و اولین نفر شدیم .بعد از ما پدری و دو دخترش از اهواز آمده بودند و دختر کوچکترشان که دانشجویی در تهران بود و اخیرا واسش تشخیص ام اس داده بودند مرا یاد روزهای اول بیماریم انداخت.نفر بعدی خانمی بود ساکن تهران و ادعا میکرد ام اس نداره اما بیمار لطفی بوده و حالا پرونده اش نزد صحراییانه و از خوبیهای لطفی میگفت و …بعدی خانم متاهلی با دو تا بچه از تهران امده بود که میگفت بعد از بدنیا امدن بچه دوم ام اسی شده و بعد خانم جوانی با همسر و پدرش از کردستان و بعد مادر و پدری از شیراز به همراه دخترشان که واسه مادر پنجاه ساله تشخیص ام اس داده بودند اما طی گفتمان من با اونا مشخص شد بیست و پنج سالگی علایمی از ام اس نشان داده و بعد تا سالها خفته بوده و …شاید از ساعت دو بعد از ظهر تا سه که منشی ها و بعد دکتر امد متجاوز از بیست بیمار جوان و شیکپوش و خوشکل امدند احساس بدی داشتم شاید به دلیل تعداد زیادشان بود شاید هم نمیخواستم مرا ویلچری ببینند و روحیه شان خراب شود در هر حال دکتر ویزیتم کرد گفت تزریق پمپ در نخاع نمیخواهی گفت تا حالا نوانترون زده ای که گفتم ده سال پیش دکتر بهم داد اما نزدم گفت دو تا را بزن اگه تا سی درصد بهتر شدی ادامه بده بر خوردن میوه وسبزی و انجام فیزیوتراپی تاکید کرد و همین .چون وسایل خانه صورت برداری نشده بود و من اهل روزه شکدار نیستم دوباره رفتیم خونه دوستم و شب زن داداشم و برادرش که واسه دکتر اومده بودند به ما پیوستند و همه را مهمان پیتزا کردم و اول وقت فردا چهارتایی در منزل نو بودیم.ادامه دارد

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 دیدگاه دربارهٔ «ماجرای تهران 3»

  1. راما می‌گوید:

    نسيم جونم الاني خوبي؟
    يعني ميخواي از اسفند بري تهران بموني؟

      

    [پاسخ]

  2. ارش می‌گوید:

    سلام
    من 24 سالمه 8 ساله ام اس دارم ميشه شماره مطب و ادرس دكتر صحراييانو بدين پيش ايشونم برم

      

    [پاسخ]

  3. شهلا می‌گوید:

    درود بر تو دوست گلم نازنینم امیدوارم حالت خوب باشد

    چهار ماه تست که من داری جدید از آمریکا را می خورم و امید وارم حالم بهتر بشود

    فدای تو و بدرود

      

    [پاسخ]

  4. شهلا می‌گوید:

    نسیم جان درود هر چه کردم شماره ات را نیافتم تا بهت زنگ بزنم

    من در اینجا نام و شرکت داروی جدیدم را نوشته بودم نازنینم

    برای من شماره تلنت را بنویس تا بهت زنگ بزنم

    چون دلم خیلی برایت تنگ شده
    http://tosanefalak.blogfa.com/post-470.aspx

    Fampyraنام دارویم است

      

    [پاسخ]

  5. حمزه می‌گوید:

    نسیم عزیز سلام
    امیدوارم و دوست دارم خوب و شاد باشی..با محبت خدا.

    ایشالله با محبت خدا یه روز سلامتی دوباره ت رو بدست بیاری…ایشالله همه…با امید و آرزوی آنروز.

    روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
    و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت..

    روزی که کمترین سرود بوسه است
    و هر انسان برای هر انسان برادری است

    روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
    قفل افسانه یی ست
    و قلب برای زندگی بس است..

    روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است..
    روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست..

    روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم..

    و من آن روز را انتظار می کشم
    حتی روزی که دیگر نباشم..(زنده یاد شاملو)

    خداحافظ و نگهدارت

      

    [پاسخ]

  6. دوست می‌گوید:

    سلام
    تندرست باشید.
    تبریک به خاطر روحیه بالایتان
    کمی ناامیدی تو نوشته هاتون دیدم
    البته خیلی کم که منتطقی
    انشالله همیشه موفق باشید
    نیاز به گفتن نیست ولی مراقب شیطان باش که ناامیدت نکنه
    خدا نگهدارتان

      

    [پاسخ]

  7. ali می‌گوید:

    سلام
    عالیه وبلاگتون

      

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.