یکشنبه بعد از کار با پرستارم رفتیم خیابان گردی/زیارت یکی از نوادگان ائمه و به او گفتم اگه واقعا محبوب خدایی ما را هم یاد کن.بعد دیدن خیاطی ماهر در محله های پایین شهر و دیدم نه در محله های بالای شهر و نه در پایین شهر جایی واسه ما ویلچری ها وجود ندارد. بالای شهر با وجود ساختمانهایی با پله های زیادشان بدون آسانسور و پایین شهر با درب کوچک خانه و کوچه های تنگ و پراز دست اندازشان. بعد رفتیم دیدن طلافروشی ها و قیمت های نجومی شان.علت حضور من اونجا نه خرید طلا یا دیدنشان بلکه احوالپرسی از خواهری ام اسی که برادرش طلافروش بود.برادره بهم گفت حال او از تو بهتره راه اتاق تا دستشویی را با سختی خودش میرود اما تو از او جوانتر و سرحالتری.گفتم من چهار تا بچه شر و شوهری که دوباره ازدواج کرده ندارم.بعد رفتیم سمت مبل و فرش ماشینی فروشها که قیمتهایشان سه چهار برابر شده و در آخر سمساریها که آنها هم مثل بفیه این وسط دو تا ساندویج خوردیم و در انتها روز خوبی سپری شد.
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-

نسیم عزیز سلام
شب و روزت به خیر و شادی
انشالله همه روزها و شب های زندگیت اینطور(به خوبی) سپری بشه.. به غیر از انشالله گفتن و از خدا خواستن چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه..
بیا تا برآریم دستی ز دل
که نتـوان برآورد فـردا ز گل
به فصـل خـزان درنبینـی درخت
که بی برگ مانـد ز سرمـای سخـت..
برآرد تهی دست های نیاز
ز رحمت نگردد تهیدست باز..
مپندار از آن در که هرگـز نبست
که نومیـد گردد برآورده دست..
قضـا خلعتی نامدارش دهـد
قدر میوه در آستینش نهد..
همه طاعت آرند و مسکین نیاز
بیا تا به درگاه مسکین نواز
چو شاخ برهنه برآریم دست
که بی برگ از این بیش نتوان نشست..(سعدی)
در پناه حق باشی همیشه
حمزه
[پاسخ]