گریه ای که بند نمی امد

دخترک در کمال ناتوانی و به سختی شماره تلفن همراه کارگر خدماتی را گرفت.ساعت از ده گذشته بود و او در حالیکه بر روی فرش بدون تشک خوابیده بود و نمیتوانست خودش به تنهایی و بی کمک دیگری بغلتد گوشی را با دستهایی که انگشتهایش جمع شده بود بر روی گوشش می فشرد تا صدای اونور خط را بشنود.تازگیها گوشهایش هم سنگینی می کرد با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد گفت ببخشید دیر وقت زنگ زدم میشه فردا ساعت نه بیایید شرکت تا با من برویم دکتر و صدای اونور خط گفت باشه.

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

یک دیدگاه دربارهٔ «گریه ای که بند نمی امد»

  1. حمزه می‌گوید:

    برایت از طلا تختی ، مسیری رو به خوشبختی
    برایت صبر ایوبی ، حیاتی مملو از خوبی
    برایت شاد بودن را ، ز غم آزاد بودن را
    خوشبختی را ، سلامتی را ، سعادت و سربلندی را دعا کردم..

      

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.