از بیمارستان که مرخص شدم انگار از قفس ازاد شده ام با پرستار و بچه هایش رفتیم یافت آباد من یه دل سیر خوابیدم.فرداش به کلانتری رفتم و پرونده با مهربانی معاون کلانتری از بایگانی بیرون امد و هیچی .پرونده رفت دادسراو قضیه دادسرا را در دو هفته بعد که با برادرم آمده بودم تهران واسه چکاب دکتر توی یه پستی براتون گفته بودم.خلاصه پرونده اینکه دزدها پیروزند.بعد از کلانتری به راننده گفتم امامزاده صالح تجریش اما او امامزاده صالح فرحزاد ما را پیاده کرد و من در گیجی کورتوننها پیاده شدم امازاده ای غریب و آرامبخش.آنجا ساعتی خوابیدم آرام آرام.و روز بعد با حالی نزار برگشتم و حالا هم واسه زندگی با تحمل سختی زیاد در جنگم.
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-

نسیم عزیز سلام
شب و روزت به خیر و شادی..
خدایاا
به سرنوشت بگو :
بازیچه هایش بیجان نیستند،
انسانند ،
می شکنند
کمی آرامتر..!
.
بعضی از آیات هستند
که وقتی اونا رو می خونم،
شرمنده ی خدا میشم..
مثل همین آیه ی
” الیس الله بکاف عبده ” (الزمر، آیه ۳۶)
آیا خدا ، برای بندگانش کافی نیست؟
.
من و خداوند هر روز صبح فراموش می کنیم
او گناهان مرا
..و من بخشندگی و مهربانی او را
با آرزوی گرفتن بهترین عیدی از دستان مهربانش ، برای تو و همه..
حمزه
[پاسخ]
هر کسی به نوعی در نبرد است… موفق باشید
نیکی
[پاسخ]