دیروز توی اتاق من جلسه ای برگزار شد و در آخر خانمی شرکت کننده درجلسه هم سمت من و آقایی در مقام بالاتر از صندلی بلند شدند و با همراهی من در باره موضوعی خارج از جلسه حرف میزدند دقت که کردم دیدم با توجه به ویلچری بودن من،آنها حتی نگاهی هم به من نمی انداختند اول ناراحت شدم اما بعد گفتم شاید انها غبطه مرا بخورند شاید هم بگویند اخیش طفلی و دلشان برایم بسوزد شاید هم هیچی اما شاید حقمه شایدم نه
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-

نسیم عزیز سلام
شب و روزت به خیر و شادی..
من احتمال میدم شاید اشتباه فکر و احساس کرده باشی.. به نظرم اینطور چیزها گاهی توی زندگی پیش میاد(کم هم نه) بدون اینکه ارتباطی به ویلچری بودن یا نبودن شما داشته باشه..
[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]
ده تا گل برات فرستادم ، بذار تو آب پژمرده نشن
هر روز یکیشون رو بو کن
تموم که شد بدون که یلدا شده و من اولین کسی بودم که یلدا رو بهت تبریک گفتم..
در پناه حق باشی همیشه
حمزه
[پاسخ]
مرا کسی نساخت ،
خدا ساخت..
نه آنچنان که کسی می خواست
که من کسی نداشتم
کسم خدا بود ، کس بی کسان..
او جانشین همه نداشتن هاست..(علی شریعتی)
حمزه
[پاسخ]
سلام
فکرشو نکن ایشالا بد فکر کردی
خوش باش
امید
[پاسخ]