چند روز پیش دختر دو ساله نیمه برادرم که هر روز تا ساعت دو بعد از ظهر خونه ما مهمونه و مامان نگهش میدارد.روزی که من خونه بودم مامان بهم گفت بچه تا دوازده یک میخوابه تا اون موقع هم از بازار میام اما متاسفانه ساعت نه و نیم دختر برادرم بیدار شد و تا ده براش کتاب خوندم ساعت ده گفت جیش دارم بهش گفتم برو دستشویی و من از اینجا برات اواز میخونم وسط راه که رسید صدای نون خشکی دراومد و چون از نون خشکی میترسه سریع برگشت و گفت نمیتونم برم بهش گفتم نون خشکی ترس نداره تو کوچه هست و ……….. اما راضی نشد یه روز نامه تو اتاق بود که بهش گفتم عیب نداره کارتو رو این انجام بده این کار و کرد و منم سرشو گرم کردم تا حواسش از اشتباهش پرت بشه نیم ساعت بعد گفت پی پی دارم گفتم حالا که نمیری دستشویی همینجا کار خودتو بکن بد شانسی اینکه مامانم دیر کرده بود بعد از تموم شدن کارش گفتم بخابه و منم میخوابم کنارم خوابید و نیم ساعت به اومدن مامان بیدار شد و دوباره با دیدن دسته گلش عصبی شده بود سرشو گرم کردم با داستان گویی و نزدیکای اومدن مامان گفتم چشاتو ببند و تا ده بشمار مامان از راه میرسه خوشبختانه چون آروم میشماره تو این فاصله مامان اومد و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-
