گاهی با خودم فکر میکنم این چه بیماری ست که تمامی توانایی های بدن را چه داخلی و چه خارجی میگیرد و این مراحل غالبا در سن جوانی رخ می دهد طوریکه فرد قادر نیست هیچکدام از فعالیتهای دوران جوانی را به راحتی انجام دهد. و گاهی تا آنجا پیش می رود که فرد دچار حیات حیوانی یا نباتی شده و دیگر هیچ تازه قبل از این مرحله هم که فرد بخش کوچکی از توانایی هایش را از دست داده دیگر مورد قبول جامعه کاری ،اجتماعی یا حتی خانوادگی به طور کامل و صددرصد نیست و شاید فقط همه دلشان می سوزد و به روی خودشان نمی آورند مقصر کیست؟
خود فرد ،جامعه،خانواده و یا خدا و یا جبر و اختیار و تقدیر و سرنوشت؟
چه دارم می گویم سالها این مشکل را مثلا برای خود حل کرده ام اما هنوز هم در جواب این سوال می مانم.
پستهای چند ماه اخیر را همکارانم تایپ کرده اند به جز چند ساعت اول صبح فقط و فقط دست راستم آن هم به صورت جزیی حس دارد.
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-
