به فیزیوتراپم میگم کار من توی دنیا تموم شده باید به خدا بگویم که از من بنده دیگه هیچ ثوابی برنمی اید بهتره بدون آزار همدیگر جمع کنیم و برویم. جواب میده فکر آدمهاست که مهمه نه جسمشان میگه اصل روح است نه جسم. میگویم خوب اگر در سالها قبل که روزهای جوانی را طی میکردید و قرار بود خواستگاری بروید، چند درصد احتمال داشت یک بیمار را بعنوان همسر انتخاب کنید؟ میگوید: واقعیت با حقیقت متفاوت است و ما در دنیای واقعی زندگی میکنیم و من میگویم بیمار چی دنیایش حقیقی است یا واقعی؟ میخندد و میگوید سوالهای سخت می پرسی!!!
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-

وقتی دختر باشی… ام اس داشته باشی… در مقابل همه چی ناچار به سکوتی… مثل بغض چند ساله ی من
سکوت
[پاسخ]