مرگ 2

در پست قبلی موضوع مواجهه من با مرگ بود. مرگ عزیزان برای من خیلی از مرگ خودم پررنگتر است. البته به این معنی نیست که من از مرگ نمی ترسم. من خیلی می ترسم البته ترسم از مرگ با افزایش سن، شدت گرفتن ناتوانایی ام، تمام شدن دوره کاریم, اتمام تحصیلات آکادمییم و از همه مهمتر قبول این موضوع که هر زندگی روزی مرگی هم دارد کمتر شده است. وقتی بابا حدود یک سال پیش از دنیا رفت، دلم به این خوش بود که هم سنش بالا بود هم بچه ها بزرگ شده اند و خودشان فرزند دارند و هم اینکه در دو دوره از نظر تاریخی زیسته یعنی 47 سال قبل از انقلاب و 46 سال بعد از انقلاب. من نمی توانم قضاوت کنم که او روی هم رفته خوب زندگی کرده یا بد. چون من در بیشتر سالهای زندگیش نبودم و یا سنم کم بود اما می توانم به عنوان دختر و   فرزند اول بگویم که به عنوان پدر تمام سعی خودش را کرد تا خانواده راحت و با امنیت زندگی کنند گرچه مطمئنا کاستی هایی هم داشت اما من  در جایگاه دختر خیلی دوستش داشتم و دلم برای او بعنوان کسی که نان و نمکش را خورده ام( بقول دختر کوچک شاه لیر)دلم برایش خیلی تنگ شده است. هر روز خاطرات شیرینش را در ذهنم دوره می کنم جایش را خالی می دانم. جالب است وقتی یکی از نزدیکان می میرد خاطرات بدش در دل و ذهن بسیاری از نزدیکان فراموش می شود. البته می دانم او زندگی نزیسته زیادی داشت. خدا کند آدمها در هنگام مرگ زندگی نزیسته نداشته باشند.

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.