ساعت ده صبح بیستم شهریور فرزند اول خانواده ای فرهنگی درطبقه متوسط جامعه (ته حالا) در شهر کرمان زاده شد. تا ده دوازده سالگی همه چیز شاد و خوب به نظر می رسید اما این کودک حساس درک می کرد که چیزی مسئله دار در خانواده وجود دارد. پدر معلم بود و مادر خانه دار با اختلاف سنی نسبتاً زیاد اما این زیاد مهم نبود مشکل از اختلاف دو سطح خانواده بود هیچکدام در جای خود بد نبودند اما با همدیگر جوش نمی خوردند به قول امروزی ها مچ نبودند. فرزندان پنج تا بودند دو دختر در جایگاه اول و دوم و سه پسر در رده های بعدی. همه سرشان به کار خودشان سرگرم بچه ها در زمان مدرسه سرگرم درس و در تعطیلات بازی و کتاب. انقلاب آغاز شد و چهارتایی که مدرسه می رفتند در خانه نشستند آن موقع شور و نشاط در سر همه بود از جمله بچه ها. مادربزرگ خانه در سال 58 از دنیا رفت و دختر بزرگ خیلی احساس تنهایی می کرد انگار او نقطه اتصال اجزای یک ماشین بهم بود روزها گذشت و گذشت و التهاب انقلاب و جنگ تمام شد حالا نوبت ورود به دانشگاه بود اما رشته دلخواه دختر بزرگ مورد موافقت پدر واقع نشد و در نتیجه تا سال 72 که نوبت ورودش به دانشگاه بود در خانه تنها و تنها نشست اما همان زمان ام اس آغاز شد و اکنون اینجا هستم با حیاتی تفریباً نباتی اما شاکر خداوند بزرگ.
فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-
