خوب بودن آدمها حس کردنی است

شاگردی از استاد پرسید: خواهش می کنم به من بگو از کجا باید یک انسان خوب را تشخیص دهم؟

استاد جواب داد: تو نمی توانی از روی سخنان یک فرد تشخیص دهی که او

یک انسان خوب است، حتی از ظاهر او هم
نمی توان به این شناخت رسید. اما می توانی از فضایی که در حضور او به

وجود می آید، او را بشناسی؛ چرا که هیچ
کس قادر نیست فضایی ایجاد کند که با روحش سازگاری نداشته باشد.*

*پیوست: جایی خوانده ام.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

وقتی حال آدم خود به خود خوب می شود

کتاب “جای خالی سلوچ” محمود دولت آبادی را ورق می زدم. جایی از کتاب نوشته بود: “روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد، روشنی دارد، تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده، تمام می شود، بهار می آید”

دیدم گوشه ی همین صفحه نوشته ام: “از یک جایی به بعد، حال آدم خوب نمی شود”
حرفم را پس گرفتم، خط زدم جمله ی خودم را. اصلا همانی که دولت آبادی گفته…

از یک جایی به بعد، آدم آرام می گیرد، بزرگ می شود، بالغ می شود‌ و پای تمام اشتباهاتش می ایستد، سنگینی تصمیمی که گرفته را گردن دیگری نمی اندازد، دنبال مقصر نمی گردد، قبول می کند گذشته اش را، انکار نمی کند آن را، نادیده اش نمی گیرد، حذفش نمی کند، اجازه می دهد هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند. حالا باید آینده را بسازد، از نو، به نوعی دیگر. یاد می گیرد زندگی یک موهبت است، غنیمت است، نعمت است، قدرش را بداند و آن را فدای آدمهای بی مقدار نکند…

همه ی این ها را که فهمید یک آرامشی می آید می نشیند توی دلش، توی روح و روانش. اینجای زندگی همان جایی است که دولت آبادی گفته: اصلا از یک جایی به بعد حال آدم خوب می شود.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه

شاید عیب از خودمان باشد!

این داستان رو خیلی دوست دارم:
📌پیشنهاد میکنم با دقت بخونید…
✅مردی متوجه شد که گوش همسرش شنوایی اش کم شده است.ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این دلیل، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد انجام بده و جوابش را به من بگو:در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲متری و به همین ترتیب تابالاخره جواب بدهد.

آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و او در اتاق نشسته بود.
⁉️ سوالش را مطرح کرد جوابی نشنید
⁉️بعد بلند شد و یک متر به سمت آشپزخانه رفت ودوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.
⁉️بازهم جلوتر رفت سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابی نشنید.
⁉️ این بار جلوتر رفت و گفت: ” شام چی داریم؟”
و این بار همسرش گفت: عزيزم برای چهارمین بار میگم؛ ” خوراک مرغ!“

🖋 گاهی هم بد نیست که نگاهی به درون خودمان بیندازیم شاید عیبهایی که تصور میکنیم دردیگران وجود دارد در وجود خودمان است.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

گیجی

نمی دانم چرا آمدم؟ چرا مانده ام ؟ و در آخر چه می شود؟ گیج شده ام مثل برگی هستم که بهار و تابستانش گذشته و حالا زرد و بی قوت در حالیکه انتظار افتادن می کشد نمی داند پس از افتادن زیر پای عابری له خواهد شد یا باد او را با خود می برد و در کنجی تنها، به دست آب می سپازدش یا در هیاهوی جمعیت گم می شود.!

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه

سال جدید

سال جدید شروع شده اما هنوز تبریک به دوستانم نگفتم چرا؟سیل علتش است یا دغدغه های مردم یا بیماری خودم.شاید علتش همه باشد اما در هر صورت سال نو به همه ی شما تبریک می گویم و امیدوارم با آغاز بهار ،مهمان خانه ی دلتان آرامش ،سلامتی و روزی زیاد باشد.حرف های زیادی برای گفتن دارم اما آنقدر دیر به دیر می نویسم که بسیاری از آنها را فراموش میکنم امیدوارم شما دوستان بر من خرده نگیرید و به بزرگی خود مرا ببخشید.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه

بی نشان

شناسنامه ها
معیارهای خوبی برای ماندن آدم ها در کنارتان نیستند!
این امضاها، مهرها و اثر انگشت ها هیچگاه یک نفر را سهم شما نمی کند.
خودتان را آنقدر پایبند این تعهدهای کاغذی نکنید
آنقدر که یادتان برود تعهد واقعی را باید جای دیگری بدهید
جایی در قلب تان
جایی در ذهن تان
آنجاست که باید روزی چند بار با قاطعیت به خودتان بگویید
اینجا خانه‌ اوست
و او
تنها مالک تمام من است!
اگر فکر می کنید
با داشتن نام کسی در شناسنامه تان برای همیشه تصاحبش کرده اید
سخت در اشتباهید!
آدم ها برای ماندن کنار کسی
امضا نمیخواهند…
وفاداری می خواهند
محبت می خواهند!
محبت می خواهند!
محبت می خواهند!

این مطلب منبعش معلوم نیست فقط خوشم آمد نوشتم با کسب اجازه از نویسنده!!!

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 6 دیدگاه

مغزم جوش آورده!

اریک برن می گوید وقتی عصبانی و خشمگین می شوید سعی می کنید در هر موقعیتی خشم خود را بروز ندهید اما برای هر بار خشمگین شدن تمبر خرج نکرده ای کنار می گذارید و در موقعیتی همه ی تمبرها را یک باره خرج می کنید. وای برما که تمبرهای خرج نشده ی زیادی داریم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

این روز های من

حالم نسبتا خوب است ببخشید اینقدر دیر به دیر میام سراغ وبلاگ . البته باید بگم تقریبا میشه گفت دستام هیچ قدرتی ندارند و پاهام کاملا در مرخصی اند. سراغ فضای مجازی و موبایلم به ندرت میروم. این روز های من شادترم سرزنده ترم این موضوع چند تا دلیل داره
1- درسی داشتیم به نام مدیریت استرس که در ان 5 تا تصمیم گرفتم اول خانه بسازم دوم یک کار تحقیقی جامع انجام بدم سوم سه تا بچه را خوشحال کنم چهارم دل پدر ومادرمو شاد کنم و به فیزیوتراپی به چشم یک ورزش نگاه کنم تقریبا مقدمات همه این تصمیماتمو گرفتم و دارم مرحله به مرحله بهشون عمل میکنم
2- پرستارم ادم خوبیه و میشه روش حساب کرد
3- دلم برای پرستار قبلی خیلی تنگ شده متاسفانه کسی نیست که بهش زنگ بزنه تا بیاد به دیدنم
4- یکی از دوستام دو تا تابلو نقاشی داره برام میکشه که پر از احساس هستند اگر توانستم عکسشو بعدا براتون میفرستم
5- رابطه ام با مادرم خیلی خوب شده حالا میفهمم که تغییر دادن خودم خیلی بهتر از تغییر دادن دیگران است

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه

تنهایی

بچه که بودم گاهی احساس تنهایی میکردم و حتی گاهی دلم برایش تنگ میشد. بزرگتر که شدم تنهایی را بیشتر احساس کردم و تقریبا یار همیشگیم شده بود و آن روزها دلم برای جمع تنگ میشد. اما امروز من خود تنهاییم دیگر واژه ای برای تنهایی جز خودم نمیبینم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 3 دیدگاه

فعلا که اینجا هستم

بیش از دو هفته است که پرستار خیلی خوبی گیرم آمده امیدوارم همینطور ادامه داشته باشد.
جمعه 23 که برادرم نه شیفت صبح بود و نه بعد از ظهر و نه شب، حسابی غافلگیرم کرد یک کیک تولد برایم سفارش داده بود و با اس ام اس هایی که به خواهر و برادرانم زده بود اونارو برای سالروز تولدم دعوت کرده بود و اونروز کلی خوش گذشت گر چه سه روز با تاخیر بود اما دور همی خیلی خوبی بود کادوهای خوبی گرفتم که بیشتر معنوی بود و خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت.
نمیدانم عفونت اداراری است یا چیز دیگری، حسابی کلافه ام.
راستی این سه چهار روز همش خانه بودم، برادرم مهمان داشت و نمیتوانست به من سری بزند بقیه اعضای خانواده هم گیر کارهای عقب افتاده، خلاصه یکی ازم پرسید عزاداری کجا رفتی؟ من گفتم ما در دلهایمان عزاداریم جسما جایی نمی رویم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه