خاطرت گذشته

ماجرای بستری شدن ویولت در بیمارستان من را یاد خاطرات بستری شدنم در بیمارستان انذاخت متجاوز از پنج بار در بیمارستان بستری شدم و بیش از هفت بار پالس کورنون را در خانه گرفتم حالا بینش تزریقهای مکرر ده تایی تتراکوزکتاید که بماند یکبار هم بجای پنج روز دو هفنه بیمارستان بدوم شاید بگید چرا؟آخه اون بار به توصیه دکتر پنیسیلین درمانی را شروع کردم البته قبلش یک پالس کورتون هم گرفتم هر چهار ساعت یکبار پنیسیلین ال جی را در سرم ریخته و در رگ وارد میشد نمیدانید چه دردی داشت حالا التهاب کورتون که بسیار گرمه به کنار گرگرفتگی و ضعف و بیحالی هم اضافه شده بود دور کمرم انگار کمربندی بسته شده بود که نمی گذاشت نفس بکشم پاهایم در اثر تزریق کورتون انگار اسفنجی شده بودند و با هر گامی که بر میداشتم روی ابرها قدم میزدم نفسهای کوتاه و مقطع و تند وتند و صورتی که از گرمی داروها سرخ شده بود و جوشهای قرمز روی بدنم و دستهایی که در اثر پیدا نشدن رگ هزار جاش را سوراخ کرده بودند و خلاصه تنهایی بارها پرستارها گفتند تو کسی نداری گفتم چرا اما خودم گفتم که نیان اما چقدر دلم تنگ یه ملاقات بود انگار یه پرنده توی قفس که در جستجوی آزادی بی تابه و منتظر اون دست ناجی است منم انتظار یه دیدار کوچولو را داشتم اما دریغ با خیلی ها تو بیمارستان آشنا شدم که هنوز هم دوستم هستند اما آنجا قوم وخویش ندیدم میدانید چرا ؟ اگه یادتون باشه گفتم قوم و خویشای ما بدلیل مشکل بابا و مامان خیلی طرف ما نمی آمدند پدرم نمی خواست مامان شب پیش من باشه مادرم هم خودش اصراری نداشت وجود من در حالت بیماری بدردشون نمی خورد داستانش مفصله در پستهای آینده براتون مینویسم راستی دوستانی که برام کامنت گذاشتید خیلی خوشحالم کردید انگار این دوستای ندیده و مجازی بیشتر بدل می نشینند منتظر دیدگاهتون هستم

چقدر دلم برای دو قدم بسوی عشق تنگ شده

چقدر دلم بهانه یک جرعه آرامش را می گیرد

چقدر نگران گلهای باغچه ام

اما می دانم که دستی آنها را سبز نگه خواهد داشت

نسیم

درباره nasim

با اسم ساختگی نسیم آمدم. اندوه سبب شد اینجا بیایم آخه بیماری ام اس دارم.بسیار از نظر جسمی کم توانم اما روح بزرگی دارم.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.