نمیدانم چرا اما فاصله من و والدینم داره روزبروز زیادتر میشه خصوصا با مادرم شاید بگید من آدم بدی هستم شاید واقعا باشم اما من دیگه درد دلی براشون ندارم دیگه نمی تونم بهش اتکا کنم همیشه در موقع گرفتاری من بودم اما در موقع خوشی من بیمارم جدی دارم فکر می کنم همون تفاوتی که مادربزرگم بین مادر و خاله ام می ذاشت بین من و خواهرم از دید مامان داره پیدا میشه چاله دوری من و مامان داره بزرگتر میشه و عمیقتر گاهی فکر میکنم برم پیش یه روانپزشک اما کسی نیست راستی توی این پست گفتم از کسانیکه ویلچری هستم بپرسم چطوری میتونم وابستگی هامو کمتر کنم؟ اگه میشه راهنماییم کنید
رها وازاد و بی دلبستگی
مهیای سفر
فقط یک دست لباس که تنم را می پوشاند
بی کوله بار
بی کتاب بی شمع بی ایینه
اینها هم دلبستگی است
به دلبستگی ها پشت کردم
و رفتم در راهی بی انتها
نسیم
