فید وبلاگ:
Special.ir
-
نوشتههای تازه
بایگانیها
پیوندها
- آشنايي با يك معلول قطع نخاع
- آیدا …
- الهه ی مهر
- این مهمان ناخوانده
- ب مثل بهاران
- تلخ و شیرین
- دست نوشته های راما
- دیوونه
- روز + نامه (نگین حسینی)
- زندگی اهورایی من
- زیستن با معلولیت
- سلام ام اس
- سوته دلان
- مادر یک روشندل
- مرا آفرید آن که دوستم داشت
- مژی جون و شوشو
- نابودی ام اس
- همدم روح
- ویولت (من و ام اس)
- یک قدم به خوشبختی با پاهای خیالی
آخرین دیدگاهها
- alireza در دانشگاه و دل من
- باران در دانشگاه و دل من
- باران در تولد و بی آرزویی
- سوسن جعفری در تولد و بی آرزویی
- باران در من و احوال جسمی ام۲
اطلاعات
-
درس هایی از فارغ التحصیلان مدرسه بازرگانی هاروارد
از تعادل کار و زندگی حمایت کنید: ایجاد تعادل بین مسئولیت های خانوادگی و شغلی می تواند چالش برانگیز باشد. بیایید از ترتیبات کاری منعطف دفاع کنیم، مراقبت از خود را ترویج کنیم و فرهنگی را تقویت کنیم که برای رفاه شخصی و حرفه ای ارزش قائل است.
منتشرشده در دستهبندی نشده
دیدگاهتان را بنویسید:
عقد برادر کوچکه
برادرم بیست و پنجم تیر در تهران عقد می بندد. نگرانم اما به لطف خدا امیدوار. سی ام خرداد توی منزل دختر بله برون رفتیم. من باتفاق خواهر و سه برادر البته یکی از آنها داماد بود یکی از برادرهایم نتوانست بیاید.متاسفانه پدر و مادرم هم نیامدند. ما به اتفاق دو برادر با اتوموبیل داماد عازم تهران شدیم. واسه من سفر با ماشین آن هم با ۹۰۰ و خورده ای کیلومتر راه و گرمای اواخر خرداد سخت بود اما من لذت بردم. طفلک داماد خیلی برام زحمت کشید و مثل همیشه مرا شرمنده کرد. من و سه برادر و خانم و سه دختر یکی از برادرها توی مهمانسرای اداره ام اقامت داشتیم و خواهرم که چند روز قبل آمده بود توی مهمانسرای خودشان. یکی از برادرها که خانمش اصفهانیست از اصفهان به تهران آمد. انگشتر و گل و کیک کادومان واسه عروس خانم بود خانه اونها رباط کریم قرار داشت و یکی دو ساعتی از تهران فاصله . مهمانی ۴ ساعتی طول کشید و با پدر و برادرهای داماد برای اولین بار آشنا شدیم. عروس فرزند وسطیست و برادرهاش مشهد ازدواج کرده و ساکن آنجا بودند. روی هم رفته خوش گذشت و روز بعد، برادرم و عروس نوبت عقد و روز آخر اقامتمان آزمایشگاه و کلاسهای قبل از عقد. عصر همانروز ما عازم کرمان شدیم.
منتشرشده در دستهبندی نشده
دیدگاهتان را بنویسید:
از همه جا همه چیز
نمی دانم از کجا شروع کنم؟برادرم با یک دخترتهرانی نامزد شده. نمی دانم چکار می کند؟ خانواه دختر( مادرش) و عروس خانم دو هفته عید مهمان ما بودند. البته اسفند ماه برادر بزرگم به برادر کوچک کمک کرد تا خانه بابا کمی بازسازی شود تا وقتی مهمونا میان مرتب باشد. توی این دو هفته با همه ی خانواده آشنا شدند خونه شون مهمانی رفتندچند جای دیدنی تفریحی دیدند خلاصه گفتیم و خندیدیم اما همه یادشون رفت از میخواهید در آینده چکار کنید؟ سوال بپرسند شاید این سبک غربی ازدواج هم خوب باشد که پسر و دختر وقتی همدیگر را انتخاب کنند کاری به پدر و مادر و خواهر و برادر ندارند تا زمانی که روزی جایی با یه اتفاق باهاشون مواجه شوند و در حد سلام و علیک و گاهی یک لیوان چای و شایدساعتی دورهمی، آنها را ببینند. اما در هر صورت امیدوارم برادرم که قلبی به زلالی آب دارد در انتخابش با وجود همه تفاوتها، دوری شهرها و فرهنگها، سبک زندگی و خیلی چیزای دیگه موفق باشد. برادرم که معرف حضور خوانندگان قدیمی وبلام هست؟ از کودکی محرم راز من و همه ی خانواده بوده و دستش برای کمک به من بطور ویژه و همه خانواده بصورت کلی و جزیی دراز بوده است. بقول بی بی خدابیامرزم” خدا عاقبت به خیرش کند.” در پرانتز بگویم تا جایی که من دیدم دختر هم آدم خوبی بنظر می رسید.
منتشرشده در دستهبندی نشده
2 دیدگاه
سال جدید مبارک باشد
سال نو دیگری شروع شد. سال گذشته وقایع تلخی را گذزاندیم. فقز، گرانی، تورم، رکود صنعت، کشاورزی، دامپروری، تولیدان شیمیایی، نفتی،معدنی، غذایی، دارویی، نساجی، لباس و پوشاک و … اما باز هم نباید ناامید شد، هنوز خدایی داریم که همین نزدیکیست، در آب روان، بر شاخسار درختی، بر روی گلبرگ لطیف گل امید،در صبوریم، در تلاشم، در استقامتم، در مثبت اندیشی و آسانگیری کارها و همه ی خوبیها،پاکیها و اندیشه های بلند و تفکرات ناب.
منتشرشده در دستهبندی نشده
دیدگاهتان را بنویسید:
از همه جا
بیشتر از یک ماه است که پرستار دارم. بیست و یکی ، دو ساله، جوان، حاه طلب و جویای قدرت( البته به گفته خودش). چقدر آرزوی نسلها عوض شده، آرزوی ما، ده چهلی ها استقرار عدالت بود و جهان پر از صلح و عضوی فعال و بهینه، واسه کشور و شهر و خانواده، دهه پنجاهی ها،تحصیلات عالیه و رفتن به خارج و ادامه تحصیل و بازگشت و خدمت به مردم و خانواده، دهه شصتی ها، کار دولتی خوب و خانه ای و ماشینی و زن و بجه ای، دهه هفتادی ها، کار و درآمد از هر راهی، فقط هر چه پول بیشتر، بهتر. دهه هشتادی ها، کار از پدر و مادر، خانه و ماشین و موبایل و لب تاپ و ال و بل برای من، تشنه قدرت و خودخواهی، دهه نودی ها، پدر و مادرم کی هستند و کجایند؟ اصلا من کی هستم؟ زندگی چیست؟ خدا کی هست و کجاست؟ کشور و مرزو بوم یعنی چه؟ خانواده یعنی چه؟ احتمالا دهه ۴۰۰ها، کره زمین کیلویی چند؟ بمب اتم بریزید گور پدر انسان، حیوان و گیاه و … این وقایع حاصل کار فرهنگی خوب،! دینداری مطلوب! دروغهای شاخدار! علم و عمل و آگاهی کافی و زیاد! دست پاکی فراوان! قانون درست و محکم! مجریان بی غرض و مرض! و هزاران علت دیگر است!.
منتشرشده در دستهبندی نشده
2 دیدگاه
چرا گرفتار شدیم؟
از آدمهای نق نقو بدم می اًمد. هنوز در بسیاری از موضوعات همین جوریم. اما حالا وقتی از قطعی و کندی سرعت اینترنت در هنگام پرداخت قسطهای متعدد از بانکهای مختلف، خرید پوشک گران، داروی کمیاب و قیمتی، دکتر متخصص خوب و مانده در میهن، فیزیوتراپی خوب و ارزان، سازمانهای حمایتی کارا و تسهیلگر امور معلولین، بودجه مناسب برای معلولین از سوی دولتین، مناسب سازی ساختمانها، وجود رمپ و آسانسور در اماکن دولتی واسه تردد معلولین، استفاده آسان و ارزان از مکانهای تفریحی و سفر و تغذیه مناسب و رژیم میوه و سبزی و صندلی چرخدار وطنی ارزان، پرستاز نگهدار بیماز نود درصد معلول و هزار کوفت و زهر و مار دیگه بحث میشه کاسه نقم اونقدر لبریزمی شه جوری که به فریادی که هیچ شنونده و دادرسی نداره تبدیل شده و این تنها منجر به افزایش شدت بیماری، ناتوانی و ناراحتی اعصاب و روانم میشه و روانپزشک لازم، پیش جناب مستطاب دکتر دیوانه ها هم که بری میگه وای، سالم ها هم تو کارش موندند شما که هیچ. یعنی با زبان بی زبانی میگه برو شکر کن که هنوز زنده ای. حالا، جا شه که بگم لعنت بر این ح ..و..ت و د…..ت دی.. دار و مدعی … دالت عل…. خدایا کجایی فراموشمان کردی شاید رفتی تو کشورهای د.. من و است…مارگر و دی.. تا تو….آی خدا مگه نگفتی صبر کن و شکرگزار. من دری که به حکمت بسته ام به رحمت باز میکنم پس کو؟ کجاست؟ نکنه تو هم ساخته مغزهای کوچک و یخزده ای؟ سی و اندی سال تحمل رنج و بیماری لاعلاج کافی نیست نکنه مثل اون شوخی معروف می خواهی متل جمیله واست برقصم.
منتشرشده در دستهبندی نشده
دیدگاهتان را بنویسید:
گفتگو
چرا زبان همدیگر را نمی فهمیم؟ انگار دو یا حتی چند زبانه ایم؟ همه جواب هاله ی ذهنشان را می دهند. از دنیای واقعی خبری نیست.!
منتشرشده در دستهبندی نشده
۱ دیدگاه
دنیای کثیف
دلم از اینهمه نامردی ساکنین موقت دنیا می گیرد. مگر کره زمین چقدر تحمل دارد که گرگ صفتان انسان نما را تحمل کند؟ گفتم گرگ صفت اشتباه کردم. گرگ به طبیعتش عمل می کند نه زیاده خواه است و نه چند رنگ. اما وای از انسان زیاده خواه، بی رحم، ظالم، دروغگو، کینه ورز، جاه طلب و بی منطق. نه به انسانیت و قانون پایبند است و نه عزت نفس دارد. انگار زمین برای شخص او خلق شده وای از این خود خواه دون صفت. نمونه اش به صورت عملی که پیش رویمان است قاتل نفسهای پاک و بیثگناه. از بین برنده روحهای سالم و رویاهای زندگی بخش.
منتشرشده در دستهبندی نشده
دیدگاهتان را بنویسید:
خشم
هر جا که می روم. هر که را که میبنم همه و همه خشمگینند و به هم گیر می دهند. همه دنبال مقصرند. دائما پاچه هم را می گیرند. زن با شوهر. خواهر و برادر. دو تا همسایه. دو تا همکار. دو تا همکلاس. پدر و پسر. مادر و دختر خلاصه همه بی اعصابند حتی بچه ها. این سالها چه بلایی سر جامعه ما آمده است. مسئولین فرهنگی و تربیتی و شادی و سلامتی جامعه کجایند؟ کانون گرم خانواده کجاست؟ کانون پر مهر مدرسه و معلم کجاست؟ چه کسی پاسخگوست؟ اینهمه وزارت ورزش و جوانان وزارت آموزش و پرورش وزارت علوم وزارت بهداشت وزارت فزهنگ سازمان تبلیغات سازمان بهزیستی سازمان جوانان و کانون حمایت از خانواده و ال و بل داریم با اتاقهای شیک و یک عالمه کارمند و کارگر و درهای بسته بدون کارآیی اما نمایشهای رنگی روبانهای قرمز افتتاح و شوهای رسانه ای. بیایید از یک خانواده. یک دبستان. یک فضای آموزشی یک محل فرهنگی تربیتی نمونه که غالبا از آن کشورهای جهان اول است الگو بگیریم.
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
منتشرشده در دستهبندی نشده
۱ دیدگاه
چرا هیچ کدام از اعضای خانواده ام سالم نیستند؟
چند ماهی است پرستار ندارم. یک هفته ای هم مامان عمل جراحی زنانه داشته و نمی تواند کمکم کند. با خودم فکر می کنم نزدیکانم کی هستند و چه کمکی از آنها بر ایم ساخته است؟ برادر بزرگم بنا به دلایلی
بیش از سی سال است که از خانه رفته و ندیدمش. برادر دومم که سرگرم جدایی از خانمش بعد از بیست و چند سال زندگی مشترکه و من از زمان ازدواج، ایشان و خانواده
را تنها در مهمانی های خانوادگی و خانه مادر و پدرم دیده ام و هیچوقت عضو فعالی برای خانواده و من نبوده است، تازه بدلایلی چندین بیماری هم دارد. برادر سومم که برای خانواده خود و خانواده پدری و همسزیش فعال بوده و هست اما در پا و لگنش بیماریی دارد که نمی تواند به معلولی مثل من کمک کند. برادر چهارم که هم عضو فعالی واسه خانواده حودش و پدری و همسری بوده و می باشد اما به دلیل مشغله زیادش
( کارش خارج شهره، همسرش از هفت صبح تا هفت شب سرکاره، تنها فرزندش علاوه بر بیماری جسمی بدلیل نبودن پدر و مادر افسرده هم می باشد و همیشه مهمان خانه ماست،) به این ترتیب، برادرم بدلیل فشار زیاد کاری و روحی، چاق و بیمار شده اما در حد توانش به من کمک میکند. اما برادر پنجم تا اون جایی که یادم می آید از دبستان تا حالا همیشه یار و یاور خانواده خصوصا من بوده است. اما چند سالیست به دیسک کمر مبتلا شده نه دکتر می رود نه ورزش می کند و نه رژیم غذایی را رعایت می کند. هنوز هم کمکهایش به من و مادر و پدر پیرم زیاده اما بیماره. خواهرم که از شوهرش جدا شده اونقدر گرفتار بززگ کردن بچه هایش بوده که بیماری و خستگی همراهش شده و کاری جز خدمات پزشکی و مشورتی ازش ساخته نیست. حالا به من بگویید از پدر و مادر سالمندم یا خواهر و براذران بیمارم در خواست کمک کنم؟ خدا هست اما چرا صدایم را نمی شنود؟
منتشرشده در دستهبندی نشده
دیدگاهتان را بنویسید:
