خشم

هر جا که می روم. هر که را که میبنم همه و همه خشمگینند و به هم گیر می دهند. همه دنبال مقصرند. دائما پاچه هم را می گیرند. زن با شوهر. خواهر و برادر. دو تا همسایه. دو تا همکار. دو تا همکلاس. پدر و پسر. مادر و دختر خلاصه همه بی اعصابند حتی بچه ها. این سالها چه بلایی سر جامعه ما آمده است. مسئولین فرهنگی و تربیتی و شادی و سلامتی جامعه کجایند؟ کانون گرم خانواده کجاست؟ کانون پر مهر مدرسه و معلم کجاست؟ چه کسی پاسخگوست؟ اینهمه وزارت ورزش و جوانان وزارت آموزش و پرورش وزارت علوم وزارت بهداشت وزارت فزهنگ سازمان تبلیغات سازمان بهزیستی سازمان جوانان و کانون حمایت از خانواده و ال و بل داریم با اتاقهای شیک و یک عالمه کارمند و کارگر و درهای بسته بدون کارآیی اما نمایشهای رنگی روبانهای قرمز افتتاح و شوهای رسانه ای. بیایید از یک خانواده. یک دبستان. یک فضای آموزشی یک محل فرهنگی تربیتی نمونه که غالبا از آن کشورهای جهان اول است الگو بگیریم.

ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | ۱ دیدگاه

چرا هیچ کدام از اعضای خانواده ام سالم نیستند؟

چند ماهی است پرستار ندارم. یک هفته ای هم مامان عمل جراحی زنانه داشته و نمی تواند کمکم کند. با خودم فکر می کنم نزدیکانم کی هستند و چه کمکی از آنها بر ایم ساخته است؟ برادر بزرگم بنا به دلایلی

بیش از سی سال است که از خانه رفته و ندیدمش. برادر دومم که سرگرم جدایی از خانمش بعد از بیست و چند سال زندگی مشترکه و من از زمان ازدواج، ایشان و خانواده

را تنها در مهمانی های خانوادگی و خانه مادر و پدرم دیده ام و هیچوقت عضو فعالی برای خانواده و من نبوده است، تازه بدلایلی چندین بیماری هم دارد. برادر سومم که برای خانواده خود و خانواده پدری و همسزیش فعال بوده و هست  اما در پا و لگنش بیماریی دارد که نمی تواند به معلولی مثل من کمک کند. برادر چهارم که هم عضو فعالی واسه خانواده حودش و پدری و همسری بوده و می باشد اما به دلیل مشغله زیادش

( کارش خارج شهره، همسرش از هفت صبح تا هفت شب سرکاره، تنها فرزندش علاوه بر بیماری جسمی بدلیل نبودن پدر و مادر افسرده هم می باشد و همیشه مهمان خانه ماست،) به این ترتیب، برادرم  بدلیل فشار زیاد کاری و  روحی، چاق و بیمار شده اما در حد توانش به من کمک میکند. اما برادر پنجم تا اون جایی که یادم می آید از دبستان تا حالا همیشه یار و یاور خانواده خصوصا من بوده است. اما چند سالیست به دیسک کمر مبتلا شده نه دکتر می رود نه ورزش می کند و نه رژیم غذایی را رعایت می کند. هنوز هم کمکهایش به من و مادر و پدر پیرم زیاده اما بیماره. خواهرم که از شوهرش جدا شده اونقدر گرفتار بززگ کردن بچه هایش بوده که بیماری و خستگی همراهش شده و کاری جز خدمات پزشکی و مشورتی ازش ساخته نیست. حالا به من بگویید از پدر و مادر سالمندم یا خواهر و براذران بیمارم در خواست کمک کنم؟ خدا هست اما چرا صدایم را نمی شنود؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

من و تنهایی

چه زیبایی ای همدم همیشگی ام. برایت قصه می گویم. در وصفت شعر می سرایم. نازت را می کشم اما همیشه به تو بدهکارم. همیشه با دستان مهربانت، دستانم را گرفته ای. ای دل آرام من، خوار و ذلیلم مکن، راه درست و تفکر عمیق و انتخاب راستی را به من نشان ده. عادتم ده به درست و زیبا دیدن، شنیدن و راه پیمودن، یادم بده تا همیشه دوست بدارم زمین و آسمان و کوه و دشت و صحرا و گلزار و سبزه زار را. یادم بده در آغوش بگیرم مهربانی، دوستی و صداقت را. بیاموز مرا درس انساندوستی، شزف، عزت نفس و جوانمردی. نگذار در دسته مغزهای کوچک، یخزده و ایزوله قرار بگیرم. نگذار با علفهای هرز منیت، غرور و قدرت طلبی سرگرم شوم. از وظیفه انسانیم که ساختن خرابیها، عشق ورزیدن و آگاهانه زیستن است، دورم مدار، بگذار همیشه از جور و استبداد و کشتار بی گناهان متنفر باشم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

چقدر دلتنگ شدنم

برای شدن باید ازاده کرد. باید همه زیباییهای ظاهری دنیا را در انی بدون

چانه زنی

کنار گذاشت و گوهری گران به بنام انسانیت را انتخاب کرد. همین کاری که این روزها آزادگان وطن انجام می دهند.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

دنیا

بر من سخت گرفته ای! خیلی تلاش کردم با تو کنار بیایم! شادیت غیر واقعی و غمت آزاردهنده و ماندنی! به که رو کنم؟ به که دل نهم؟ به کجا روم؟ به کجا رسم؟ چرا همه فریاد می زنند؟ چراچهره ها مثل نقاب شده اند؟ فریاد رس کجاست؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

وقتی دلیل بودنم را نمی دانم

من زندگی را دوست دارم. به خانواده، دوستان، همکلاسی ها و همکارانم عشق می ورزم. طی سی سال بیماری ام اس هم لیسانس گرفتم هم فوق لیسانس. کار پیدا کردم با پا،با دست به دیوار و نرده و کمک همکار، خودم را موظف به کار و تحصیل دیدم. بعدها با واکر، ویلچر، حتی در شدیدترین وخامت حال، پا پس نکشیدم. اما حالا چرا اینقدر خسته، غمگین و خود را بیهوده می بینم.؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

برای میهنم

سرزمینم چقدر به تو ظلم می کنند و تو آرامی و سر به زیر. چرا کسی نمی پرسد هوای پاک و دلپذیرت کجاست؟ چرا احوال خاک گرامیت را نمی پرسند و سوال نمی کنند چه رویاهایی در خود دفن کرده ای و چه خونهایی؟ میهنم چه به تاراج رفته ای در همه دوره های تاریخ. برای نخبه هایت که کشته شده اند اشک می ریزم، برای شرفت که زیر پا له شده است مویه می کنم، برای شرمت که با بی شرمی لگدمال شده می نالم، برای قناعتت که به مصرف گرایی و هدرروی منابع انجامیده می گریم، برای دور کردنت از رعایت عدالت بین از ما بهتران و فقرا که ترازویش یک کفه شده است صورتم را چنگ می زنم، برای صلابتت که نام حعلی و  مستعار محافظه کاری و احتیاط گرفته است دلم آتش گرفته است، برای سنگهایت که صادر شده اند،برای رودهایت که خشکیده اند،برای دریاجه هایت که با نمک پر شده اند،برای معادنت که خالی شذه اند، برای درختهایت که بریده و سوخته شده اند و برای همه و همه ی یادگاریهایت اشکهایم جاری و دلم خون است.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

نقشه ای برای گم شدن

خسته ام. کمرم درد می کند. هر روز و هر سال به دلیل عفونت ادراری آنتی بیوتیک می خورم. گوشهایم ماههاست جرم دارند و شنیدنم منتظر اقدام من است. چشمهایم درست نمی بیند از وقتی دور بینی هم به نزدیک بینی ام اضافه شده است قوز بالا قوز شده و با دستهای ناتوان دو عینکی هم شده ام.  قیمت پوشک، ماهیانه در بورس افزایش قرار دارد. چکهایم ممکن است برگشت بخورند. ویچلر حمامم شکسته و بهزیستی و انجمن ام اس و ضدها انجمن دیگر در پی همیاری با هم در فع مشکل معلولین، ام اسی ها و هزار بیماری دیگر یا پاسخ نمی دهند یا میگویند نداریم. قیمت بازارش هم میلیونیه. این پست قبل از قطعی اینترنت نوشته بودم. حالا حرفی واسه گفتن نیست. بغض گلویم را، فشرده است.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید:

سکوت مقدمه حذف یا …

چرا وبلاگها این همه سوت و کورند؟ دوستان قدیمی کجایند؟ راستی اگر کسی یک ایرانی توی کشور نیوزیلند می شناسد به من معرفی کند.؟

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه

خودم را نمی شناسم

چند سالیست که خودم را گم کرده ام دیگر آن دختر فعال و پر نشاط سابق نیستم. فکر نکنید دلیلش ام اس است البته مهمترینش همین بیماری لعنتیه. اما دیگر کسی مرا نمی بیند به کارهای موثرم در شرکت و دانشگاه و مدرسه نگاه نمی کند اصلا فراموش شده ام درخانه هم  اوضاع همینه  خانواده  بدون من سفر میروند مهمانی میدهند خواستگاری و عروسی میروند نسبت به خرده مالم تصمیم می گیرند حتی راننده اسنپ از پرستار بدون سوادم آدرس می پرسد. پس روزبروز راه خانه دورتر می شود.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید: